#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_161
خندید: یعنی همین... مهتاج کم بود امشب پاکروانم میفهمه داریم چه غلطی میکنیم.
مزخرف میگفت. البته نه در مورد مهتاج...
_بی ادب!
_من بی ادبم یا مهتاج؟
ساکت شدم. نمیخواستم پشت سر بزرگترش حرف بزنم. خودش خندید: آخی! میدونم ته دلت داری فحشش میدی... حق داری... اینبار جا منم فحشش بده گلی... رو بهش بدی میگه میخوام بیام تو با چشمای خودم ببینم.
حواسم نبود داره چی میگه چون چرخیده بودم و از بین دو صندلی داشتم ماشینی رو که دنبالمون بود دید میزدم.
_چیو؟
ساکت شد. برگشتم نگاش کردم دیدم لبشو گاز گرفت. تازه فهمیدم چی گفته. چرخیدم صاف سر جام نشستم. واقعا داشتم به یه ساعت دیگه فکر میکردم.
یه کم که گذشت گفت: اورامان اومدی تا بحال؟
romangram.com | @romangraam