#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_160
یه کم مکث کرد و باز گفت: کم حرف نبودی... نکنه...
ساکت شد.مثل بچه های کنجکاو نگاش کردم: نکنه چی؟
نیشش که باز شد فهمیدم باز میخواد سربه سرم بزاره اما برای عقب نشینی دیر شده بود و گفت: نکنه ترسیدی.
ته دلم خالی شد. محلش ندادم. پر رو بود ترسیدم حرفی بزنه کم بیارم.
باز بیرونو نگاه کردم. از آینه کنار در عقب رو میدیدم. حس کردم از رستوران یه ماشین دنبالمونه. با تعجب گفتم: این ماشینه انگار دنبالمونه.
پوزخند زد: چه تیز هوش!
با اخم نگاش کردم: وا!
_وا نداره زرنگ خانم. فکر کردی پاکروان اینقدر خره که منو بدون بپا ولم کنه؟ گلی خانم طرف سردار مملکته... یعنی شک نکن حتی تا تو لحاف تشکت جاسوس رصدت میکنه.
واقعا تعجب کردم: وا! یعنی چی؟
romangram.com | @romangraam