#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_159

_خیالتون راحت باشه آقای خندان. گلی جاش رو تخم چشممه... نازکتر از گل از من نمیشنوه.

وسط گریه به این حرف قیصر خندم گرفته بود. سرمو انداخته بودم پایین وانمود میکردم گریه میکنم ولی داشتم میخندیدم.

همیشه نازکتر از گل بهم میگفت و ته هر حرفی باهم دعوامون میشد. این خنده ی بی اختیار انگار حالمو یه کم خوب کرد.

بالاخره با همه خداحافظی کردیم. قرار شد ما بریم بقیه یه کم دیرتر بیان.

نشستم تو ماشین و کمربند نون و پنیرو باز کردم گذاشتم رو صندلی عقب.



پارت۴٢

قیصر سیستمو روشن کرد و راه افتادیم. حرف نمیزدم. یه کم خجالت میکشیدم و سعی میکردم بیشتر بیرون رو نگاه کنم. داشتیم سمت خروجی شهر میرفتیم که قیصر پرسید: خوبی گلی؟

یه نیم نگاه بهش کردم: اره.


romangram.com | @romangraam