#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_158
حالا دیگه تمام تنم داشت میلرزید. از خجالتِ بابامو محسنم روم نمیشد سر بالا کنم. لعنت به هر چی رسم مزخرفه...
مهتاج از دور صدام زد: بیا عروسم... بیا دورت بگردم.
تو یه لحظه چشمم افتاد به بلور که مثل بچه ها ذوق زده بود و بهم لبخند میزد. بایدم میخندید. چهار روز پیش تازه عقد کردن اونوقت دو ماهه بارداره... انگار هنوز تو فاز بچگی بود و معنی دسته گلی رو که آب داده بود نمیدونست.
مامان دستمو فشار داد و آروم گفت: مواظب خودت باش
بعد بغلم کرد و روبوسی کرد. گونه ام که خیس شد فهمیدم داره گریه میکنه. منم گریه ام گرفت و محکم بغلش کردم
مهتاج بابامو صدا زد و یه کمربند که با دستار سفید بود و یه گوشه اش نون و پنیر گذاشته و گره زده بودن داد دستش البته به جای مامانم آماده کرده بود
_کمر عروسمونو ببندین آقای خندان
بابام کمربند رو دور کمرم رو مانتو با یه گره کم زور بست. آقای سرمدی یه چک پول دور سرمون تاب داد و همونجا بعنوان صدقه داد به فقیری که رد میشد. بعد بابام بغلم کرد پیشونیمو بوسید و من باز زدم زیر گریه که چشمای بابامم پر از اشک شد. دلم ترکید. دستمو گرفت گذاشت تو دست قیصر... قیصرو هم بوسید و با بغض گفت: پسرم...
نتونست حرف بزنه. بغض امونش نداد. قیصر که یه هوا از بابام بلندتر بود بابامو بغل کرد و آروم زد پشتش.
romangram.com | @romangraam