#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_157

دروغ چرا، ته دلم یه کم لرزید. شاید ترسیدم.

مهتاج و مامان منو که هاج و واج مونده بودم کشیدن کنار و مهتاج آروم گفت: این یه مراسم فرمالیته بود که دور هم باشیم و دیگه خیلی خشک و خالی نرین زیر یه سقف. جشن اصلی و دادار دودورمون بمونه برای بعد. فعلا خطرناکه، امشب میریم اورامان...

نگاهم از دور به قیصر بود که کلافه انگشت دور لبش میکشید و ما رو میپایید. صدای مهتاج بیخ گوشم تکرار شد.

_امشب شب اول زندگیتونه... ما به رسم و رسوم پابندیم.

مامانم سری به تأیید تکون داد و گفت: والا حاج خانم فرصت داده بودین میرفتیم تأییدیه از پزشک میگرفتیم.

اوه! اوه! اینو که گفت تازه دوزاریم افتاد. مهتاج خندید: دکتر چیه... پسرم خودش تأیید میکنه.

دلم داشت از ترس و استرس میترکید.سرخ شدم. گر گرفتم. نگاه ترسیده ام چرخید سمت قیصر که دور از چشم بقیه دستشو به نشونه آرامش برام تکون داد که یعنی نترس همه چی روبراهه...

مهتاج رفت سمت بقیه و مامان بازومو گرفت منو بیشتر چسبوند به خودش تا بشنوم چی غر غر میکنه.

_ این از اوناست که تا دستمال بهش ندی دست برنمیداره. حواست باشه گلی


romangram.com | @romangraam