#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_156
_با اجازه بزرگترا... با اجازه پدرم(دلم چنگ خورد)... با اجازه مادرم(دلم ریخت و انگار تمام سالهای عمرم در کنار مادری که مادر واقعیم نبود از جلو چشمم رد شد.خیلی دوسش داشتم گرچه گاهی...)... بله.
صدای کل کشیدن مهتاج با بغض ترکیده اهل خونمون قاطی شد. دست قیصر دور شونه هام حلقه شد و منو محکم به خودش فشرد. سرمو بوسید و زیر گوشم لب زد: خوش اومدی به زندگیم گلم... انشالله بتونم خوشبختت کنم.
چقدر دلم میخواست محکم بغلش کنم. از بچگی این حسی که میشدم بغل لازم بودم.
شب قشنگی بود. پر از حس خوب و تکرار نشدنی... مهتاج یه ست حلقه خریده بود. مامان و بابا ابراز شرمندگی کردن و آقای سرمدی برای اینکه غرورشون جریحه دار نشه همه چیو ربط داد به عجله خودشون و یهویی شدن مراسم.
قیصر دستمو گرفت. انگشتمو با شصتش نوازش کرد و وقتی حلقه رو تو انگشتم میکرد ریز کنار گوشم گفت: از اولم مال خودم بودی.
یه حالی نگام میکرد دلم میریخت و ازش خجالت میکشیدم. انگار نه انگار این همون قیصره که چهار سال باهاش رفاقت داشتمو میزدیم تو سر و کله هم...
از محضر که زدیم بیرون رفتیم رستوران شام خوردیم. چندتا هم عکس یادگاری گرفتیم. دیگه آخر شب بود. از رستوران بیرون زدیم و مثل بچه های حرف گوش کن دنبال مامانم راه افتادم که همشون زدن زیر خنده... هاج و واج نیگاشون کردم که آقای سرمدی گفت: گلی جان از حالا بیوفایی؟
سرخ شدمو مامانم با خنده ازم تعریف کرد: بچه ام بلد نیست. یه عمر سرش تو کتاب دفتر بوده.
مهتاج تای ابروشو داد بالا و جدی و مهربون گفت: دیگه مامان بازی تمومه دخترم... از امشب سرت رو بالشی میره که سر شوهرت میره. اختیار دارت شوهرته.
romangram.com | @romangraam