#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_155

چشمای همه مون مخصوصا مامانم گرد شد. خواستم دستشو برای تشکر ببوسم که دستشو کشید و دوباره روی سرمو بوسید.

حاجی دوباره خطبه رو خوند. اینبار گلشیفته گفت: مامان مهتاج به عروسمون زیر لفظی بده.

مهتاج چشمی گفت و اونم با یه جعبه اومد سمتم. زیر لفظیش یه ست جواهر بود.

خلاصه حاجی برای سومین بار خطبه رو خوند و باز مهتاج گفت: آقا داماد عروسم زیر لفظی میخواد.

قیصر چشمی گفت. پیشونیمو بوسید و تمام وجودم گر گرفت. بعد خیره شد تو چشامو پر احساس گفت:

_از مال دنیا هر چی دارم، بعلاوه قلب عاشقم... (ناخودآگاه اشک تو چشمای همه حتی خودش جمع شد)... حالا بعله رو میدی؟



پارت۴١

بغضمو قورت دادم. لحظه خاصی بود. انگار تو فضا معلق باشی... یه جور داشتم به یکی گره می‌خوردم که راه بازگشت نبود. انگار داشتم تو خودم دست و پا میزدم بفهمم داره چی میشه اما گیج بودم و نمیفهمیدم. سرم پایین بود.


romangram.com | @romangraam