#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_154
عمدا مثل بچه ای که بهش هشدار میدی یه کاری نکنه و بدتر میکنه، دستاشو به همه جام کشید. خودمو جمع کردم و باز خندم گرفت: نکن مسخره!
_اسم بابات اصغره.
هر دو پرصدا خندیدیم. تو اون لحظه از ته دل خوشحال بودم. انگار نه انگار تا همین چند لحظه پیش دعوا میکردیم. خاصیت عشق همین بود که طرفت بتونه تو یه لحظه حالتو زیر و رو کنه.
جلو محضر نگه داشت و دو تا ماشین آژانس هم همزمان با ما رسیدن. قبل اینکه پیاده شم مچ دستمو گرفت و نگهم داشت. جدی نگام کرد منم فکر کردم میخواد حرف مهمی بزنه سراپا گوش شدم: ببین گلی جان!... میگم که بعد نگی نگفتی. تا عاقد خطبه رو خوند و بعله دادی نپری تو بغلم... من از آقات خجالت میکشم.
دستمو با حرص کشیدم: اینهمه اعتماد به سقفو از کجا میاری پسر حاجی؟!
دستمو رها کرد و هر دو پیاده شدیم. محضر خالی بود. همه رفتیم بالا... جدا از اتفاقی که قرار بود بعدا بیفته ذوق و ترس و دلهره رو با هم داشتم.
تو اتاق عقد یه سفره عقد بزرگ و قشنگ پهن بود. کنار قیصر رو صندلی کنار سفره نشستم. یه آقا که بابای قیصر باهاش هماهنگ کرده بود از همه مراسم فیلم گرفت. محسنم با گوشیش فیلم میگرفت اما بیشتر از من و قیصر، بلور تو کادرش بود. ما بیشتر بهانه بودیم.
نوبت بله گفتن من بود. دفعه اول که حاج آقا خطبه خوند مهتاج گفت: عروسم از پدر شوهرش زیرلفظی میخواد.
آقای سرمدی چشمی گفت و از جاش بلند شد. همه نگاهها به سمتس بود. گلشیفته پاکتی از کیف دستیش بیرون کشید و داد دست باباش. اونم اومد سمتم. پیشونیمو بوسید پاکتو داد دستم: قابلتو نداره بابا جان. سند یه آپارتمان تو احمدآباده.
romangram.com | @romangraam