#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_153

کوتاه نیومد. اشکام دلشو نرم نکرد. پر اخم و جدی نگام کرد: همینو نمیخوای مگه؟ قرارت با پاکروان این نیست مگه؟ مگه از طرف من باهاش ساخت و پاخت نکردی؟

تنمو تابوندم سمت شیشه که نبینمش... داشت حرصمو درمی آورد: اره قهر کن! بلدین دیگه... به بن بست میرسین یا گریه یا قهر... هر گندی هم زده باشین ته تهش با همین دو تا حرکت جمع میشه.

محلش ندادم. یه کم ساکت شد. میشناختمش...طاقت قهرمو نداشت. باز گفت: پاک کن اشکاتو ریملت ریخته.

با غیض برگشتم و گفتم: ریمل میبینی؟ من ریمل زدم؟

مهربون چشمک زد: چرا نزدی بلا؟

از لحنش خندم گرفت ولی تو یه لحظه گریه ام شدید شد و باز چرخیدم سمت در... بازومو کشید: گلی پاک کن اشکاتو گریه میکنی خیلی تابلو میشی آقات فکر میکنه تقصیر منه...

اشکامو پاک کردم آینه جلومو دادم پایین و چشمامو صورتمو نگاه کردم. بیهوا گونه امو کشید.

_دلم برات یه ذره شده بود لعنتی!

با اخم خودمو عقب کشیدم: دست به من نزن!


romangram.com | @romangraam