#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_152
بهت زده خیره نیم رخش بودم که یه نگاه عاقل اندر سفیه حواله ام کرد و با تأَسف سر تکون داد: رفتی نشستی با اون مرتیکه پاکروان دزد، فاز معامله برداشتی؟ فکر کردی بچه بازیه؟! بعد گوشیتو رو منی که میدونی صداتو نشنوم دیوونه میشم، خاموش کردی رفتی رو مد افسردگی؟
فقط نگاش میکردم. خواستم از خودم دفاع کنم که عصبانیتر سرم داد کشید: من حامله کن بودم چهار سال پیش ترتیب تو رو داده بودم احمق جون!
جا خوردم. حسم درست بود. باباش همه چیو گذاشته بود کف دستش... بغضم سنگین شد و یه قطره اشک بی اراده از گوشه چشمم کش گرفت. نفسم تند شده بود. کجای راهو اشتباه رفته بودم که اینجور داغ کرده بود. گفتم
_جای تشکر کردنته؟ الان طلبکاری؟ ناراحتی؟ نگه دار من پیاده میشم تو هم برگرد بگو پاکروان بندازت همونجا که بودی.
پوزخند زد: نه دیگه!... اول مأموریتمو انجام میدم.
ساده پرسیدم: کدوم مأموریت؟
مثل همیشه که میزد به در پررویی دیگه کسی حریفش نبود گفت: جفتتونو حامله میکنم بعد برمیگردم.
حرصی مشت کوبیدم به بازوشو زدم زیر گریه...
_بی ادب!
romangram.com | @romangraam