#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_151

خلاصه همه از ساختمون خارج شدیم.

آقای سرمدی دو تا آژانس گرفته بود و سوییچ خودشو داده بود به قیصر.



پارت۴٠

منو که دید رو به بابا و مامان گفت: اگه اجازه میدین گلی جان با قیصر بره ما هم پشت سرشون بریم.

بابام نگاهشو از مامان عبور داد و سر تکون داد: اختیار دارین.

قلبم داشت تو سینه میکوبید. دستام یخ کرده بود. با همه خداحافظی کردیم رفتیم سمت ماشین. قیصر درو برام باز کرد. سوار شدم خودشم ماشینو دور زد نشست پشت فرمون.

حالشو نمیفهمیدم. اصلا فازش معلوم نبود. صدای آهنگ ضبطو بلند کرد و حرکت کرد. چرا حرف نمیزد؟ چرا اینجور شده بود. طاقت نیاوردمو گفتم: قیصر!

_درد!


romangram.com | @romangraam