#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_150

قیصر چپ چپ نگام کرد و ده دلم خالی شد. نمیدونم چرا حس میکردم از همه چی خبر داره.

تو اتاق آماده میشدم که بریم محضر. مامان ذوق زده بود و قربون صدقه منو بلور میرفت. صدای مردها رو میشنیدم که داشتن از خونه بیرون میرفتن.

مهتاج تلنگری زد به در، بعد با بفرمایید مامان سرک کشید داخل اتاق: عروسمو خیلی خوشگل نکنین. دل پسرمون همینجوری هم رفته.

از خجالت سرخ شدم. اومد جلوتر و با لذت نگام کرد. مامانم مثلا خواست ابراز احساسات کنه و گفت: دلم از الان گرفته... میدونم داره خوشبخت میشه ولی...

واقعا مامان دلش گرفته بود؟ پس چرا من حس میکردم تو دلش عروسیه! لااقل یه ریزه حفظ ظاهرم بلد نبود.

مهتاج خندید: ولی نداره خواهر... یه دختر برای خوشبخت شدن فقط قلب عاشق یه مرد رو لازم داره. دل پسر منم که دربست مال گلی جونه.

آه!! فعلا مال من بود ولی قرار بود با دختر سردار نصفش کنم. دختری از خانواده مرفه، احتمالا زیبا و برازنده... کسی که از لحاظ طبقاتی خیلی از من به قیصر نزدیک بود.

مهتاج صورتمو بوسید و گفت: حاج آقا خطبه رو خوند بله نمیدی تا از پدر و پسر زیر لفظی بگیری.

بلور با لذت کودکانه ای نگاهم میکرد که دلم آب میشد. این دختر چقدر ساده و به دور از حسادت بود. مامانم ذوق زده گفت: خدا حفظتون کنه حاج خانم.


romangram.com | @romangraam