#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_149

همه جلو پام ایستاده بودن و آقای سرمدی مبل کنار قیصر رو برام خالی کرد: بیا بابا جان!

وقتی جلو بابام، بهم میگفت بابا جان یه جوری میشدم. شاید بابامم همینجور ناجور میشد. شایدم کیف میکرد یکی اینقدر هوای دخترشو داره.

سرم پایین بود و از گوشام حرارت میزد بیرون. حین نسشتن، قیصر دور از چشمها و گوشها تهدیدم کرد و آروم لب زد: دارم برات. (اما بلندتر با لبخند گفت) خوبی گلی جان؟

منم بدون نگاه کردن به صورتش اروم گفتم مرسی.

آقای سرمدی خیلی زود رشته کلامو دستش گرفت و گفت: خب بچه ها که با هم محرم هستن... ما بزرگترا هم حرفامونو زدیم. شرایط قیصر جان هم به کسی پوشیده نیست. یه مدت باید بگذره تا زندگیش روال عادی پیدا کنه. اگه آقای خندان اجازه بدن در مورد یه مراسم کوچیک و بی سر و صدا صحبت کنیم به توافق برسیم. انشالله یه مراسم کامل هم طلب گلی جان.

بابام مثل اکثر اوقات نگاه کرد به دهن مامانمو بعد گفت اجازه ما هم دست شماست.

بیشتر آقای سرمدی صحبت میکرد. قرار شد فعلا من و قیصر یه زندگی موقت رو شروع کنیم و کنار هم باشیم تا وقتی آبها از آسیاب بیفته برگردیم مشهد و بریم سر خونه زندگی خودمون... بابام گفت قرار عقد باشه برای فردا ولی آقای سرمدی اصرار کرد شبانه بریم محضر تا پسرش بیشتر از این تنها نمونه و تکلیف همه معلوم باشه هر کسی برگرده سر خونه زندگیش...

درست میگفت... بابامم حسابی از زندگی افتاده بود. گرچه با شیربهایی که میگرفتن دیگه نیازی نبود کار کنه. مهتاج رو کرد به بلور و گفت: دخترم به عروسم کمک میکنی آماده بشه؟

بلور بلند شد: البته که کمک میدهم.


romangram.com | @romangraam