#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_148
زنگ خونه رو که زدن دلم داشت میترکید. فوری رفتم تو اتاق... روبه روی آینه قدی یه نگاه به خودم کردم. اخلاق قیصر دستم بود. الان تیرش میزدی خونش درنمیومد. تا دلیل گوشه گیری این چند روزمو نمیفهمید و ازم اعتراف نمیگرفت که چرا چند روز اونم تو همچین شرایطی از ارتباط کلامی محرومش کردم دست برنمیداشت.
دلم داشت میترکید که بلور اومد داخل و آروم گفت: مامان میگوید بیا.
قربونش برم که فارسی صحبت کردنش با لهجه افغانی خواستنیش میکرد. صدای بقیه رو از بیرون میشنیدم که داشتن احوالپرسی میکردن. از رو صداها فهمیدم بازم مهتاج و گلشیفته و آقای سرمدی و قیصر هستن... نیاز به یه بغل داشتم. به بلور گفتم: میشه بغلم کنی؟ دلم داره میترکه.
مهر بون گفت: البته که میشود.
بغلم کرد. سعی کردم به شکمش فشار نیارم. مامان میگفت دوماهست... اینجور که بوش میومد اینا بیشتر از یه سال بود که با هم رابطه تنگاتنگ داشتنو ما نمیدونستیم.
بغلش مثل بغل یه خواهر بهم حال داد. مامان اومد تو اتاق و حرصی با صدای آروم بهم توپید: بیا دیگه... زشته آبرومون رفت. بعد تو یه لحظه لحنش عوض شد و ذوق زده گفت: یه دسته گل برات آوردن این هوا(پر چادر گلدارشو به دندون گرفته بود و یه حجم بزرگ رو با دستاش نشون داد) ... چه گلایی! چه خرجی کرده...
وقتی دید هنوز سرجام خشکم زده بازومو نیشگون گرفت: دِ راه بیفت دیگه.
آخ! دردش تا جیگرم رفت. از اتاق زدم بیرون... خدایا چه لحظه ای بود. سلام کرده نکرده نگاهم قفل نگاه جذاب قیصر شد. دلم براش رفت تو اون تیپ و قیافه، اصلا یادم رفت قرار بود چه بلایی بعد از عقد سرمون بیاد... آخرین بار تو زندون با ته ریش و یه پیرهن مردونه نه خیلی تمیز دیده بودمش اما حالا...
با نگاهش داشت منو بازخواست میکرد. مهتاج قبل همه پا شد رومو بوسید و زیر گوشم پچ زد: امیدوارم منو بخشیده باشی عزیزم.
romangram.com | @romangraam