#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_147

نمیفهمیدم اشکاش واقعیه یا یه دروغ بزرگ.... واقعیت این بود که اون با عروس کردن من و گرفتن اون شیر بها داشت به همه آرزوهاش میرسید. خیلی بیشتر از آرزوهای رنگی که ممکن بود یه زن تو زندگی فقیرانه ای مثل زندگی با پدر من، حتی بهش فکر کنه...

یه جوری با دمش گردو میشکست که یادش رفته بود تا دیروز پشت سر بلور چه حرفایی میزد و میگفت تقصیر اونه که به محسن در باغ سبز نشون داده و پسره رو هوایی کرده. حالا شاد و شنگول بود و بلور جان، بلور جان، از دهنش نمیفتاد.

دم غروب یه آژانس با یه بسته سفارشی اومد. یه نامه از طرف آقای سرمدی تو جعبه لباس بود که نوشته بود: دخترم جسارت کردم به سلیقه خودم برات لباس خریدم. گفتم حالا که فرصت نکردی برای امشب آماده بشی شاید این هدیه ناقابلو قبول کنی.

یه کت شلوار گرون قیمت دخترونه توی جعبه بود با یه نیم ست شیک طلا که مامان تا دیدش جیغی از خوشحالی زد. نگاههای بلور بیچاره دلمو آتیش میزد. کاش جای اون بودم. نه پول داشتم نه طلا نه مهریه سنگین... ولی شوهرم مال خودم بود.

فکر اینکه مبادا رابطه قیصر با دختره طولانی بشه و مهرش به دل قیصر بیفته داشت دیوونم میکرد. دلم میخواست برم یه جا فقط از ته دل فریاد بزنم.

گوشیمو از وقتی قیصر رو فراری داده بودن خاموش کرده بودمو کلا راه ارتباطی براش نذاشته بودم. حتی آقای سرمدی هم بلیط رو با پیک برام فرستاده بود و با هم صحبت نکرده بودیم. زمان میخواستم برای اینکه خودمو پیدا کنم.

بالاخره شب شد.



پارت٣٩


romangram.com | @romangraam