#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_146

سه روز بعد:

پاکروان طبق قولی که داده بود با ادمای خودش قیصرو حین انتقال به زندان مشهد فراری داده بود. قرار بود نه عکسی نه خبری در مورد فرار قیصر منتشر نشه که چون مسوول پرونده خودش بود سنگ تموم گذاشت و نذاشت آب از آب تکون بخوره...

مامان و بابا هنوز کردستان بودن و فقط همینقدر میدونستن که قیصر بخاطر من و محسن گیر افتاده بود و به کمک یه نیروی ارشدش قبل از ورود به زندان فرار کرده بود.

بابای قیصر بی سر و صدا ترتیب رفتن قیصر رو به کردستان داده بود. اونجا آقای سرمدی مامان و بابا رو دیده بود و تو کمتر از نصف روز تونسته بود راضیشون کنه که من برم کردستانو با قیصر عقد کنم.

گرچه این خوب بود ولی دلم به حال خودم میسوخت. حس بدی داشتم. مامان با یه شیربهای سنگین رضایت داده بود. شیری که هیچوقت بهم نداده بود. گرچه عاشقانه قیصرو دوست داشتم اما حس برده ای رو داشتم که خرید و فروش شده بود.

نمیدونم... شایدم حالم بد بود و دنبال بهانه میگشتم برای ناراحت بودن... هر چی بود وقتی مامان بهم زنگ زد که پاشو بلیط بگیر بیا کردستان تماسو قطع کردم نشستم یه دل سیر گریه کردم.

وسایلمو جمع کردم. آقای سرمدی برام بلیط هواپیما گرفته بود تا اذیت نشم.

اونجا که رسیدم انگار وارد یه دنیای تازه شدم.

قیصر برای محسن یه آپارتمان گرفته بود که یه راست رفتم اونجا...بابا اومده بود دنبالم. وقتی رسیدیم خونه مامان به محض دیدنم محکم بغلم کرد و چشماش تر شد.


romangram.com | @romangraam