#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_145

وقتی رسیدم به ماشین ساغر جونم مرگ شده رو صندلی جلو نشسته بود و لابد داشت مخ بابای قیصرو میزد که نیشش تا ته باز بود. دست خودم نبود، یهو از دستس حرصی شدم. خودمو انداختم رو صندلی عقب... با حال بدی که داشتم میشد فهمید حرفای خوبی نشنیدم.

زدم زیر گریه... از خودم بدم میومد. از اینکه بازیچه آدمی مثل پاکروان باشم حس خوبی نداشتم. ندیده از دختری که قرار بود قیصرو از من بگیره متنفر بودم.

وای خدا حتی فکر کردن بهش نفسمو میگرفت.

شب بدی بود. هممون غافلگیر شده بودیم و رفته بودیم رو سایلنت. آقای سرمدی وقتی حرفامو شنید تمام راه مثل کسی که شوکه شده ساکت بود. بعدم کلافه ما رو گذاشت خونه و رفت. دیگه حتی ساغرم حرف نمیزد. کنج خونه زانوی غم بغل کرده بودم. سردار دوازده ساعت بهم فرصت داده بود فکر کنم. باید فردا صبح قبل از ساعت هفت مخالفت یا موافقتمو اعلام میکردم.

فکرم اصلا کار نمیکرد. آخرای شب آقای سرمدی باهام تماس گرفت. کلی باهام صحبت کرد و گفت مجبور نیستم قبول کنم. گفت اصلا بهش فکر نکن چون من پسرمو خوب میشناسم، محاله حتی به قیمت جونش زیر بار همچین پیشنهاد خُزعبلی بره.

حرفاش دلگرمم میکرد اما من میدونستم با توجه به حرفای سردار، امیدی به آزادی قیصر بیچاره نیست. از یه طرف میدونستم چاره ای جز قبول شرط رو ندارم، از طرفی هنوز اتفاقی نیفتاده و دست قیصر به دختره نرسیده بهش دلچرکین شده بودم.

اونشب بدترین شب عمرم بود. یه لحظه هم پلک نزدم تا آفتاب طلوع کرد. چشمام پف کرده بود. وقتی دو دقیقه مونده به ساعت هفت پیام موافقتمو فرستادم انگار یه جام زهر ریختن تو گلوم...

قرارم با آقای سرمدی این بود که نه خانواده من بفهمن، نه خود قیصر، تا وقتی موقعش بشه...

آقای سرمدی قبول نمیکرد. حتی برای اولین بار باهام تند صحبت کرد و دعوام کرد... اما... حتی اونم میدونست تنها راه نجات قیصر همینه.


romangram.com | @romangraam