#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_144

نفسم تند شده بود و دستام میلرزید. اره خبر مرگت! دیگه چی از اون شوهر میمونه. بیفکر گفتم:

قیصرو نجات بدین من پامو از زندگیش میکشم بیرون.

داشتم حرف مفت میزدم. میدونستم بدون قیصر میمیرم. خندید: اشتباه نکن... من قیصرو بدون تو نمیخوام... دختر من تنها وارث منه و میخواد از ایران بره... تنها شرطم اینه که برام وارث بیاره... زیر بار ازدواج نمیره، یکیو میخوام که بعد از بارداری راحت کوتاه بیاد و بره دنبال کارش... یه آدم چشم و دل سیر که آویزون زندگیمون نشه و برای کنار گذاشتن دخترم انگیزه ای پر قدرت مثل عشق داشته باشه... قیصر بهترین گزینه ی منه.

با حرص دندونامو به هم فشردم. از اون آدمای کثیف بود که بنام قدرت از زندگی آدما نهایت سو استفاده رو میکرد. زدم به در پررویی...

_چرا خودتون...

خندید و میون حرفم اومد: خودم سالم بودم نه منت کسیو میکشیدم... (جدی شد) نه اینجا نسشته بودم با تو سر شوهرت چونه میزدم دختر!

اخم غلیظش ته دلمو خالی کرد. نمیخواستم یه کاری کنم پیشنهادشو پس بگیره. پیشنهادش هرقدر کثیف و ناجوانمردانه انگار تنها راه نجات من بود.



پارت٣٨


romangram.com | @romangraam