#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_142
اشکام بی اراده میریخت و صدام درنمیومد. خونسرد لب زد: در اینصورت حاضری برای نجات جونش و آزادیش چیکار کنی؟
_ همه کار...( با بغض تکرار کردم) همه کار.
خونسرد لبخند زد. حس خوبی بهش نداشتم. انگار داشت از آب گل آلود ماهی میگرفت اما یه جور مه آلود بود. نمیتونستم بفهممش.
_ پس فردا دستور انتقالشو به زندان میدم. خودم ترتیب فرارشو میدم و بعد تو باهاش میری جایی که کسی نشناستون.
گیج بودم. این یارو دیوونه بود یا من داشتم خواب میدیدم؟
_ یه چند روزی فرصت داری خوش بگذرونی... چمیدونم فکر کن رفتی ماه عسل...
بیطاقت پرسیدم...
romangram.com | @romangraam