#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_141
آرنجاشو گذاشت رو میز و خودشو کمی جلو کشید: گوشیتو بزار رو میز خاموشش کن...
تابلو بود میترسید مبادا کسی مذاکرمونو گوش بده. کاریو که گفت کردم. اینقدر استرس داشتم و نگران قیصر بودم که فقط دلم میخواست بشنوم چی میخواد.
_ تو رو خدا برین سر اصل مطلب...
لباشو تو کشید. تردید داشت. با شک پرسید: بخاطرش حاضری هر کاری بکنی؟
دلم داشت میپوکید. پرسیدم: مگه قراره دقیقا چه بلایی سرش بیاد؟
پوزخند زد: پرونده زیر دست منه... در حالت خوبش میره دادگاه نظامی و اونجا باز گزارش منو میخوان... خلع درجه و لباس میشه... و... حبس ابد...
نفسم رفت. حس میکردم با صندلی یکی شدم. لبام لرزید: حالت بدش چیه؟
خونسرد نگام کرد: اشدّ مجازات... ( محکم گفت) اعدام...
یعنی قشنگ سکته رو زدم. تمام وجودم آب شد و ریخت رو زمین... چیزی ازم نمونده بود. قیصر بخاطر حماقت من داشت با جونش تاوان پس میداد.
romangram.com | @romangraam