#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_140

خدا خیرش بده واقعا باعث میشد اعتماد بنفس داشته باشم.

رفتم تو رستوران. چشم چرخوندم میز گوشه دیوارو نگاه کردم. با دیدن اون مرد و نگاه آشناش تو یه لحظه وا رفتم.

نه بخدا اشتباه نمیکردم. خودش بود. همون که نمیدونستم درجه اش چیه؟ همونکه تو سالن آگاهی چپ چپ نگام میکرد.

تنم همزمان یخ کرد. عرق کرد. داغ کرد. زانوهام میلرزید. طرف با لباس شخصی بود. پس یعنی این ملاقات و حرفامون احتمالا ربطی به کار و درجه و مقامش نداشت.

رفتم جلوتر کنار میز، همونطور ایستاده خیره شدم بهش... ماتم برده بود. دست و پامو گم کرده بودم. میانسال بود. شاید هم سن و سال بابای قیصر...

_ سلام! سردار پاکروان هستم.

تازه مغزم به کار افتاد. در حال نشستن یه نفس آه مانند ازم کنده شد و گفتم :ببخشید! سلام!

لبخند زد: ترسیدی؟

منگ نگاش میکردم. انگار لال شده بودم. فقط ذهنم با فکر به اینکه اون مرد چی ازم میخواد شلوغ شده بود.


romangram.com | @romangraam