#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_138
نرسیده به خونه مامان باهام تماس گرفت. تیرش میزدی خونش درنمی اومد. با محسن حسابی بحثش افتاده بود.
بماند که نگرانیش پر بیراه هم نبود. محسن داداشمو خوب میشناختم یه روز عاشق بود یه روز فارغ.
ظاهرا دختره از محسن دو ماهه باردار بود و این نشون میداد جفتشون هم خیلی بچه ان هم خیلی خرن که تو جو عشق آتیشی زدن جاده خاکی.
مامان با حرص میگفت: این خط این نشون... اگه این محسن دو روز دیگه عشق و عاشقی یادش نرفت و یه بچه بیچاره رو دستمون نذاشت هر چی خواستی به من بگو.
میخواستم حرفشو رد کنم ولی بدبختی اینجا بود که درست میگفت. محسن بی مسولیت بود. بزرگ نشده بود. تو عالم سادگی و پسربچگیش مونده بود. اون بلور بدبختم که هیچکیو ایران نداشت.
خدایا خودت کارا رو درست کن.
رسیدیم خونه... خسته و هلاک کتری گذاشتم یه چای دم کنم که باز پیام برام اومد.
_ اگه اهل مذاکره هستی امروز ساعت هفت عصر بیا به...
آدرس یه فست فودی نه چندان بزرگ تو خیابون فلاحی بود که زیادم برام دور نبود.
romangram.com | @romangraam