#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_137

یاد حرف قیصر افتادم که یه مرتبه میگفت صاب کارم با اینکه میانساله اینقدر جیگره که من اگه دختر بودم حتما قاپشو میدزدیدم.

باباشو میگفت و اونوقتا من نمیدونستم.

ساغر ورپریده اینقدر عشوه اومد که قشنگ توجه بابای قیصرو کشید سمت خودش، تا حدی که پرسید: شما مجردی ساغر جان؟

ساغر انگار قله اورست رو فتح کرده و به چه موفقیتی رسیده باد انداخت تو غبغبشو با طنازی گفت: ای بابا آقای سرمدی مگه آدم با جوونای این دوره زمونه جرأت میکنه ازدواج کنه... به دوماه نکشیده از عشق و عا‌شقی پشیمون میشی.

سرمدی لبخند زد. کلا لحن و نگاهش دوست داشتنی بود: البته درست میگی دخترم. ولی حیفه از تجربه عشق بی بهره بمونی.

این کلمه دخترم ناجور زد تو برجک ساغر، قشنگ معلوم بود میخواست جیغ بزنه سر بابای قیصرو بگه من دختر تو نیستم.

از بابای قیصر که جدا شدیم ساغر تا خونه مغز منو خورد بس که در مورد جذابیت بابای قیصر حرف زد و آخر هر تعریفشم تکرار کرد: ولی بی ذوق حتی یه گوشه چشمم به من نشون نداد. میخواستم بزنم فکشو بیارم پایین.

من نمیدونستم به حال خودم گریه کنم یا به اراجیف اون بخندم.

ای کاش حداقل مامان بابا بودن میتونستم باهاشون حرف بزنم سبک بشم.


romangram.com | @romangraam