#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_136

آخ! یعنی فکم افتاد. جا داشت به قول ساغر بگم " یره خیلی با شعوری"

واقعا مرد به این میگفتن... معلوم بود قیصر به کی رفته.

خلاصه رفتیم داخل و یه گوشه دنج رستوران با بهترین پذیرایی سورپرایز شدیم. گرچه بدون قیصر نه دنیا برام رنگ سابقو داشت نه چیزی از گلوم پایین میرفت. حتی صبح که فکر ميکردم قیصر منو دور انداخته حالم از الان بهتر بود.

آقای سرمدی خیلی فوری پیامکا و شماره رو در اختیار وکیلش که وکیل قیصر هم بود گذاشت بعدم خواست که بخندمو به خودم بدنگذرونم.

_ گلی جان الان تو تنها دلخوشی پسرمی... وقتی تو شاد و خوشحال باشی حال اونم حتی پشت دیوارای بازداشتگاه خوبه.

آقای سرمدی یه جوری لی لی به لالام میذاشت حس میکردم سیندرلایی، سفیدبرفی... چیزی هستم. ساغرم که مدام میلومبوند و چشمک تحویلم میداد که یعنی گلی شانست زده افتادی تو کوزه عسل...

دختر دیوونه با بیست و یه سال سن همچین که فهمید بابای قیصر تنهاست رفتارش عوض شد.

لحنش، حرکاتش، حتی حرف زدنش لوند شد در حد تیم ملی... یعنی اینقدر تابلو که من به زحمت با نگاه کردن بهش جلو خندمو میگرفتم.

نکبت زشتم نبود. دختر تر و تازه و جذابی بود با چشمای تیله ای و برّاق.


romangram.com | @romangraam