#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_135
داشتیم میرفتیم داخل که ساغر گفت: فکر کن اینقدر بیای همچین جایی که وقتی منو برات آوردن خیلی با کلاس بگی همون همیشگی...
پارت۳۶
به خیالبافیش خندیدم اما ته دلم غم تلمبار بود و تا ذره ای میخندیدم مثل عجل معلق از گوشه کنار وجودم سرک میکشید.
رسیدیم جلو لابی رستوران که آقای سرمدی از در اومد بیرون... در یه حدی از باکلاسی و جنتلمنی بود واقعا چشمو میزد. از دور سلام کردیم و به یه متریم نرسیده بغلشو باز کرد تا اومدم خجالت بکشم دیگه تو بغلش بودمو هین بوسیدن پیشونیم داشت قربون صدقه ام میرفت: چشمای قشنگ دخترمو بارونی نبینم! غصه نخور بابا جان...اگه علی ساربونه میدونه شترشو کجا بخوابونه.
از اغوشش بیرون آمدمو
بیطاقت از دهنم پرید: آخه آقای سرمدی اینا همش تقصیر منه.
هنوز تو حالت منگی خودم و غلطی که کرده بودمو بند رو آب داده بودم دست و پا میزدم که سقلمه ی محکم ساغر به پهلوم یه آن نفسمو برید.
آقای سرمدی با همون حالت متین بدون اینکه تعجب کنه دستمو تو دستاش گرفت پشت دستمو آروم نوازش کرد و گفت: سرلک بهم گفت قضیه از چه قرار بوده... خب من فکر میکنم اگه اینقدر موضوع برای پسرم مهم بوده دیگه جای گله نمیمونه، من ترجیح میدم به خواست قیصر احترام بزارم و به هیچ قیمتی لای قضیه رو بالا نیارم. توضیحی هم ازتون نمیخوام که چرا مدارکت تو یه پرونده قاچاق بوده. به پسرم اعتماد دارم.
romangram.com | @romangraam