#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_134

دلم گرم شده بود و بعد از یه سلام و احوالپرسی ساده با آوردن اسم قیصر طوری بغضم ترکید و اشکم راه افتاد که نصف مملکت دور و برمون که از میله ها و صندلیای اتوبوس آویزون بودن بی اراده برگشتن سمتمون. ساغر سقلمه ای به پهلوم زد و در جواب دلسوزی چندتا خانم مسن تر که میپرسیدن چی شده با اشاره اعلام کرد چیز مهمی نیست.

خلاصه آقای سرمدی از اونطرف گوشی داشت منی رو که چند روز پیش نامزدیمو با پسرش به هم زده بودمو دلداری میداد منم اینطرف بی اراده فقط اشک میریختم.

_ الان کجایی بابا جان؟ می خوای بیام دنبالت؟

میون هق هقم بریده بریده گفتم: نه... تو اتوبوسم آقای سرمدی... راستش...

تمام ماجرای رفتنم به آگاهی و دیدن قیصر و برگشتن و اومدن پیامک از شماره ناشناسو براش تعریف کردم. اونم خیلی تعجب کرد و وقتی فهمید خونه کسی منتظرمون نیست منو ساغرو دعوت کرد بریم باغ تالار پاسارگاد که شب نامزدی هم رفته بودیم.

با اصرار زیادش قبول کردم. ساغرم مثل من هیچوقت همچین جاهایی نرفته بود. وقتی فهمید داریم میریم اونجا جدای از ناراحتیش برای قیصر کلی ذوق کرد.

از اتوبوس پیاده شدیم و یه دربست گرفتیم برای شاندیز... بزرگراه وکیل آباد طبق معمول شلوغ بود و منو یاد تمام دور دور کردنام با قیصر مینداخت. گاهی دیوونه بازی میکرد و لایی میکشید و من چه حرصی می‌خوردم که ممکن بود ماشین صاحب کارشو داغون کنه.

بالاخره رسیدیم. ساغر جلوتر از من پیاده شد و وقتی من پیاده شدم کنارش ایستادم با حسرت در حال نگاه به اون بهشت کوچیک گفت: یَرِه عجب جاییه!

نخواسته به یره گفتنش خندم گرفت.آستین مانتوشو کشیدم و راه افتادم: بیا بریم... الکی حسرت نخور.


romangram.com | @romangraam