#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_133
ذهنمون با کلی شاید و اما و اگر شلوغ شده بود که دوباره پیامک اومد.
« سعی نکن با من تماس بگیری، جوابمو فقط با پیامک بده»
خدایا بدبختیم کم بود اینم بهش اضافه شد. میترسیدم دست از پا خطا کنم مبادا قیصر بیشتر تو دردسر بیفته و این یه تله ی جدید باشه.
تو کشمکش افکارمون ساغر گفت: بیا به آقای سرمدی بگو.
نالیدم: خجالت میکشم... آخرین بار تو بد وضعی ازش جدا شدم.
ساغر بهم دلگرمی داد: بالاخره شتر سواری دولا دولا نمیشه... اگر بخوای به قیصر کمک کنی دیر یا زود مجبوری با آقای سرمدی همسو بشی... الان تو این وضعیت شما دوتا با یه هدف مشترک میتونین مایه دلگرمی همدیگه هم باشین...
بالاخره با نصایح ساغر اغفال شدم. چندتا نفس عمیق کشیدمو اعتماد به نفس نداشتمو جمع کردم. شماره آقای سرمدی رو گرفتم.
بوق اول به دوم نرسیده صدای گرم و مهربونش تو گوشم پیچید: سلام بابا جان!
ساغرم گوششو چسبونده بود به گوشی و وقتی صداشو شنید دستاشو رو به آسمون گرفت آروم لب زد: خدا بده شانس!
romangram.com | @romangraam