#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_132
خودمو میشناختم. من طاقت نمی آوردم.... اینم یه روز دو روز... بعد میرفتم اعتراف میکردم. نمیتونستم بشینم ببینم قانون به جرم نکرده چه بلایی سر قیصر میاره.
گوشیم زیر دستم لرزید. پیامک داشتم. بی انگیزه صفحه رو باز کردمو نگاهم رو پیامکی که از شماره ناشناس اومده بود خیره موند.
« در ازای نجات جون نامزدت حاضری معامله کنی؟»
یه بار دیگه خوندمش... و دوباره... و دوباره... حیرون زدم به آرنج ساغر تا توجهشو سمت خودم بکشم. گوشیو گرفتم جلوش.
_ اینو ببین!
ساغر گوشیمو گرفت و چند بار پیامکو خوند. هر دو حسابی کنجکاو شده بودیم ببینیم فرستنده کیه و هدفش چیه. ساغر بلافاصله شماره رو گرفت... خاموش بود.
گره بین ابروهاش بیشتر شد و گفت: خاموشه!
با گوشی خودش شماره رو گرفت که بازم خاموش بود. با تردید گفت:
_ نکنه یکی میخواد سربه سرت بزاره.
romangram.com | @romangraam