#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_131
پارت۳۵
رسیدم سالن بالا، چشام پف کرده بود. چشم چرخوندم ببینم سرگرد سرلک رو میبینم یا نه... از دور دیدمش که داشت همراه یه سرباز میرفت. خواستم برم سمتش که فهمیدم با اشاره دست میگه نیا... کنجکاو چشم چرخوندم دلیل این اشاره رو بفهمم... همون جور که سمت در خروجی میرفتم نگاه عجیب یه نفر رو روی خودم حس کردم.
داشت با دوتا از نیروهای دیگه صحبت میکرد. بنظرم سرهنگی، سرداری چیزی بود. زیاد از درجه های نظامی سر در نمی آوردم.
بدون جلب توجه از سالن بیرون زدم و به سرعت قدمام اضافه کردم.
وقتی رسیدم به ساغر بیچاره زیر اندک سایه ی درخت بید تو پیاده رو ایستاده بود. بهش رسیدم زدم زیر گریه... حس بدی داشتم. انگار دستم از همه جا کوتاه بود. ساغر بیچاره علافم شده بود. البته چون مامان و بابا رفته بودن کردستان قرار بود شب بیاد پیش من...
دل خونه رفتن نداشتم. حال مرغ سرکنده ای رو داشتم که هیچ کاری هم ازش ساخته نبود.
یه کم بعد پنچر و داغون روی صندلی اتوبوس نشسته بودمو سرمو تکیه داده بودم به شیشه... ساغر سرش گرم گوشیش بود و تو واتساپ با بچه های گروه دانشگاه چت میکرد.
نگاهم رو شلوغی خیابون و آدماش بود اما جلو چشمم فقط قیصرو میدیدم.
romangram.com | @romangraam