#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_130

سرباز انگار گوش به زنگ بود. درو باز کرد. حاضر بودم بمیرم ولی ترکش نکنم. دستشو محکم گرفته بودمو قلبم داشت از درد میپوکید.

یه لحظه اشک تو چشاش حلقه زد. انگار بغض تا پشت پلکش اومد ولی وا نداد.

_ برو گلی!

دستشو بالا آورد و دستمو که محکم گرفته بودمش بوسید.

سرباز آروم گفت: آبجی بیا برام بد میشه.

قیصر چشمکی زد و با اشاره لبهاش منو از دور بوسید. آروم هلم داد بیرون و خودش درو بست.

وای که چه لحظه ی تلخی بود... داشتم از غصه دق میکردم... دنبال سرباز به زور راه میرفتم. صد بار برگشتم پشت سرم به اون سالن تنگ و خلوت و اون در بسته نگاه کردم. داشتم قیصرو پشت این دیوارهای آهنی جا میذاشتم. قیصری که بخاطر منو حماقت اون محسن خیر ندیده حالا داشت رو زندگی و آبروش قمار میکرد.

سرباز پایین پله موند و گفت: رفتی بالا کسی جلوتو گرفت بگو دنبال دستشویی بودم راهو اشتباه رفتم.

لبامو به هم فشردم تا هق هقم کمتر بشه اما بیفایده بود. سرمو بجای چشم تکون دادم.


romangram.com | @romangraam