#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_129
قیصر حرصی بهش توپید: ببند اون بی صاحابو.
سرباز دریچه رو رها کرد. من حاضر نبودم حتی یه سانت ازش فاصله بگیرم. قیصر آروم غر زد: بی پدر یه جور میگه تمومش کن انگار داریم چه غلطی میکنیم...( حالا روی صحبتش با من بود) نچسب گلی، چسب دو قلو هم بزنی الان باید کنده شی بری.
دستام شل شد. بازوهامو گرفت منو که هق میزدمو سرم پایین افتاده بود رو از خودش جدا کرد: اونوقتی که من بودم و تو بودی و تخت چرا اینجور نچسبیدی؟ تف به مرامت گلی هوسیم کردی.
ادامه ۳۴
میدونستم همه شوخیهاش بخاطر منه که خودمو نبازم... فقط خدا میدونست چه بلایی قراره سرش بیاد.
دست گذاشت زیر چونه امو سرمو بالا آورد. نگاهش تو صورتم چرخ میخورد. یه لحظه انگار داشتم نفس کم می آوردم. آروم لب زد: هیچی نمیشه گلی نترس، میام بیرون دوباره باهم رفیق میشیم، خواستی چیزای بیشتر میشیم...
دیوونه! بی اراده وسط گریه خندم گرفت. بیطاقت منو کشید تو بغلش برای آخرین بار روی سرمو بوسید.
حس کردم یه جور ناجوری حالش بد شد. شاید دیگه نمیتونست برام فیلم بازی کنه... تقه ای به در زد و گفت: معینی!
romangram.com | @romangraam