#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_128

هنوز مثل عنکبوت از گردنش آویزون بودم که با گردن کج و کمر خمیده ای که قدو بالاشو اندازه من میکرد گفت: گلی خفه ام کردی دختر... بجای شکستن گردنم عقلت برسه اینقدر بوسیدمت یه بار منو ببوس.

وسط گریه خندم گرفت و عقب کشیدم. لپمو گرفت و هین پاک کردن اشکام با یه لحن داش مشتی پرسید: از بیرون چه خبر آبجی؟ ما سینه سوخته ها این تو حساب سال و ماه رو فراموش کردیم .

مشت محکمی حواله بازوش کردم. چطور میتونست تو اون وضعیت شوخی کنه. با اخم گفتم: میرم به همشون میگم مدارک من بوده.

جدی شد: غلط زیادی می‌کنی... از اینجا رفتی بیرون سرتو میندازی پایین یه راست خونه تا تکلیف من معلوم شه.

_ آخه...

باز بهم توپید: آخه پاخه نداریم گلی... پاتو از رو رگ غیرت من بردار بزار ( دستشو آروم گذاشت رو چشمش) اینجا...

_ من نمیخوام به خاطر من...

نمیذاشت حرف بزنم. صورتمو با دستاش قاب گرفت و خیره تو چشام گفت: ببین گلی، خریت کنی، زیرآبی بری... یه بلایی سر خودم میارم بعد تا عمر داری میسوزی.

هیچی نداشتم بگم فقط دلم میخواست محکم‌تر بغلش کنم و همونجا باهاش بمونم. دستامو دور کمرش ‌زنجیر کردم و محکم چسبیدم تخت سینه اش. سرباز دریچه رو باز کرد و با همون لهجه خاصش آروم گفت: سرگرد!... سرگرد تمومش کن جان مادرت!


romangram.com | @romangraam