#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_127

دستامو بردم بالا و تسلیم و آروم لب زدم اومدم ملاقات سرگرد سرمدی...

ابروش بالا پرید، بلافاصله سر تفنگشو کج کرد و با احتیاط انگار داشتیم دزدی میکردیم گفت: بیا دنبالم.

تو راهرو خلوت طبقه پایین پشت سر سرباز میرفتم و قلبم بی طاقت تو سینه میکوبید. سرباز آروم با لهجه خاصی که نفهمیدم اهل کجاست پچ زد: بابای سرگرد هم سه روز پیش اومد سراغش، ممنوع ملاقاته... میگن از اون مایه دار خفنان... نامردا پاپوش درست کردن واسه سرگرد... زیر آبشو زدن...

اینقدر استرس داشتم که از گوشام داشت آتیش میزد بیرون ولی پنجه های دست و پام یخ کرده بود. جلو یه در آهنی ایستاد و تقه ای به در زد. دریچه کوچیک روی درو باز کرد و صورتشو نزدیک برد. آروم گفت: سرگرد ملاقاتی دارین.

صدایی نیومد. درو باز کرد و کنار کشید. قیصر اومده بود جلو ببینه کیه...

ای خدا، یه لحظه وقتی نگاهم قفل چشمای مشکیش شد بند دلم پاره شد. ریش و سبیل مشکی و نامرتب خواستنیش کرده بود. یقه ی پیراهن مردونه اش بازتر از حد معمول بود. شوکه بود و من که اشک تو چشام حلقه بسته بود با بسته شدن در سلول بی اراده اشکام ریخت. خندید و بغلشو باز کرد: حالا ببینش این بچه لوس منو...

منو تو بغلش محکم چلوند و پاهامو از زمین جدا کرد. صورت خندونش با صورتم فاصله ای نداشت که گفت: به خاطر دیدن روی ماهت باید شرمنده کدوم آدم خیرخواهی باشم گلی؟

پر بغض سرمو فرو بردم کنار گردنشو دستامو دور گردنش حلقه کردم: سرگرد سرلک.

منو چندبار بوسید و گذاشت پایین: آی خیر ببینه!


romangram.com | @romangraam