#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_126
فقط تونستم بپرسم: الان کجاست؟ چطور میتونم ببینمش.
مردد بود با منّ و من گفت: هنوز تو بازداشتگاهه... منتقلش نکردن تا سردار در موردش تصمیم بگیره اما اگه حاضر به تحویل مدارک نشه پروندش میره دادگاه نظامی...
خدایا من دیگه توان نداشتم... اگه به اعدامم محکوم میشدم باید میرفتم و اعتراف میکردم تا قیصر به خاطر من زندگیشو به باد نده.
بیطاقت خیره چشاش شدم: من مدارکو میارم و اعتراف میکنم... هر جا لازم باشه اعتراف میکنم.
وسط حرفم پرید و محکم گفت: نه! اصلا صلاح نیست... سرگرد حاضره جونشو بده ولی پای شما وسط نیاد.
با گریه گفتم: تو رو خدا بزارین ببینمش... التماستون میکنم.
یه نگاه کلافه به دور و برش کرد و نفسشو عمیق بیرون داد. انگار داشت تو ذهنش دو دو تا چهارتا میکرد.
_ باشه... من میرم داخل...دوستتون دیگه نیاد که تابلو نشه... بیاید داخل سالن... یه کم بعد از پله های انتهای سالن برین پایین... من با سرباز هماهنگ میکنم بیصدا ببرتتون پیش سرگرد. تو اتاق انفرادیه... فقط زیاد لفتش ندین... حداکثر ده دقیقه....
انگار دنیا رو بهم دادن... اشکامو پاک کردم و گفتم چشم... یه کم بعد رفتنش، ساغر پنجه های یخ کردمو گرفت و با چشم گریون برام آرزوی موفقیت کرد. رفتم داخل... همون جور که سرگرد سرلک گفته بود، کمی تو سالن شلوغ آگاهی معطل کردم و بعد با اشاره اونکه مثلا داخل راهرو وسط رفت و آمد جمعیت با یه شاکی صحبت میکرد، اطرافمو پاییدم و بدون جلب توجه بسرعت از پله ها پایین رفتم. پایین خلوت بود و یه سرباز با تفنگ سمتم نشونه رفت: کجا؟!
romangram.com | @romangraam