#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_125
چشام چهارتا شد و ته دلم خالی شد. یا خدا! آه از دلم کنده شد و بی اراده لب زدم: چرا؟!!
هنوز جوابمو نداده بود که داشتم بسرعت باد قیصرو تو ذهنم بخاطر غیبت و کم محلی این روزها تبرئه میکردم.
_ والا راستش... سرگرد خواست اگه اومدین چیزی بهتون نگم... اما...
نالیدم. واقعا نگرانش بودم: اما چی؟
_ بنظرم بهتره بدونین تا نخواسته تو دردسر نیفتین چون سرگرد بخاطر شما...
پاهام شل شد و بی اراده مچ دست ساغرو محکم چسبیدم... سرلک ادامه داد: افتاد تو دردسر... سرگرد اونشب مدارک شما رو برداشت و از من که مأمور پرونده بودم خواست مدارکو صورت جلسه نکنم اما انگار یه مخبر به بالا گزارش داده، البته نمیدونن مدارک کی بوده... الآنم سرگرد تو وضعیت خوبی نیست.
دیگه صداشو نمیشنیدم... دنیا دور سرم میچرخید و اشکام بی اختیار میریخت. قیصر مرام و معرفت رو برام تموم کرده بود. خدایا این پسر چقدر با شرف بود و من چه فکرایی درموردش میکردم. وسط توضیحاتش
پارت۳۴
romangram.com | @romangraam