#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_124
بالاخره پیداش شد. از در آگاهی اومد بیرون. کوله اشو رو دوشش بالا میکشید و با قدمهای بلند میومد سمتم... تنها بود. با قلبی که تو سینه ام میلرزید هنوز نزدیک نشده با اشاره پرسیدم چی شد؟ اونم سری بالا انداخت یعنی هیچی، نبود.
وا رفتم. هنوز ساغر یه متر باهام فاصله داشت که یه مرد جوون با لباس فرم از در آگاهی زد بیرون، یه جوری نگاه میچرخوند دور و بر که من همون لحظه حس کردم دنبال ساغره... یه سرگرد بود. منو ساغرو که دید راهشو کج کرد سمتمون... نمیدونم چرا بیخود ترسیدم دست ساغرو که مأمور رو نمیدید گرفتم و کشیدم تا راه بیفته و آروم زیر گوشش پچ زدم: بدو تا گرفتار نشدیم.
راه افتادیم که از پشت سر صدامون کرد: خانم!
مجبور شدیم وایسیم. عقبو نگاه کردیم و اون خودشو به ما رسوند. انعکاس نگاه متعجبمون رو صورتش یه لبخند بیجون بود. مثل... ترسیده بودم. حالا خوبه کاری هم نکرده بودیم.
_ خانم خندان؟
روی صحبتش با ساغر بود. ساغر انگار از بازخواست جون سالم به در برده منو یه کم کشید جلو و گفت: نه سرکار... ایشون خانم خندانه.
سرکار یه نگاهی به من کرد و بعد گفت: اومدین سرگرد سرمدی رو ببینین؟
نکنه گند زده بودیم؟ کاش نیومده بودیم محل کارش... آبرومون رفت. با تته پته گفتم: ها... چیز... ما...
یه لبخند رنگ پریده دیگه تحویلم داد و گفت: من سرلک هستم، نگران نباشین... اتفاقی دیدم دوستتون داشت از افسر نگهبان سراغ سرگرد سرمدی رو میگرفت... سرگرد الان بیشتر از یه هفته ست بازداشته.
romangram.com | @romangraam