#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_123
فرداش بهش زنگ زدم. میخواستم هر چی از دهنم در میاد بارش کنم و بگم که خیلی خیلی بی عاطفه ست. حس میکردم اینجوری دلم خنک میشه... گوشیش خاموش بود.
اونروز دو بار دیگه تماس گرفتم ولی بازم خاموش بود. کلافه شده بودم.
روز بعد حرصی رفتم جلو ساختمونشون و کشیک کشیدم. ساغر هم باهام بود. وقتی نیومد، ساغر رفت زنگ همسایه رو زد و اونم گفت بیخبره اما چند روزه ماشینش رو تو پارکینگ ندیده... دست از پا درازتر با آتیشی که ته دلم زبونه میکشید برگشتیم.
معلوم نبود کدوم گوری پی خوش گذرونی رفته بود. ساغر گفت بیا فردا بریم محل کارش ... یه کم فکر کردم گفتم: نه محلم نده آبروم میره...
گفت: تو نیا جلو من میرم بهش میگم کارش داری.
روز بعد، بعد از کلاس، زیر تیغ آفتاب رفتیم جلو آگاهی... دل تو دلم نبود. هزار بار پشیمون شدم ولی ساغر گفت مرگ یه بار شیون یه بار گلی... دلتو خالی کن بعدم فراموشش کن برو دنبال زندگیت.
بالاخره ساغر رفت وسایلشو تو اتاق جلو در تحویل داد و رفت داخل... تو دلم رخت میشستن. هزار بار خودمو تو آینه کوچیک داخل کیفم نگاه کردم... کاش یه کم رژ داشتم قشنگتر میشدم، شاید دلشو بیشتر میسوزوندم. کاش یه مانتو بهتر تنم بود.
ای بابا داشتم اعتماد به نفسمو از دست میدادم. کاش ساغر زودتر میومد... کاش نیومده بودم.
یه چشمم به در آگاهی بود یه چشمم به خیابون شلوغ... نگاهم پایین افتاد کفشامو دیدم. کفشام اسپرت بود... کاش اون کالج صورتیامو پوشیده بودم. قیصر دوسشون داشت. میگفت مثل بچه خرگوشا میشی... آه خدا! پس کو این ساغر جونم مرگ شده...
romangram.com | @romangraam