#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_122

یه شب محسن تماس گرفت و با حرفی که زد مامانو اسپند رو آتیش کرد. گفت میخوام بلور رو عقد کنم و میخواست هر طور شده بریم کردستان... مامان پاشو کرده بود تو یه کفش که نمیشه مرغ محسنم یه پا داشت.

بابا هم خیلی راضی نبود اما معمولا بابا راحت با شرایط کنار میومد. مونده بودیم بلاتکلیف... جر و بحثای خونه منو یه کم از حال و هوای خودم درآورده بود. ساغر هم همش می‌گفت غیبتات داره زیاد میشه مجبور میشی درساتو حذف کنی...

چاره ای نداشتم. صبح دو شنبه کوله امو انداختم روی دوشمو دمغ از خونه زدم بیرون... نمیتونسم به خودم دروغ بگم... بی اراده همه جا... تو تاکسی... تو اتوبوس... کنار خیابون... جلو دانشگاه... حتی وقتی نشسته بودم تو کلاس، پشت پنجره... چشام دنبال قیصر بود.

چقدر دلم برای خودم میسوخت. آروم به خودم میگفتم: بیچاره! چهاربار گفت میخوامت فکر کردی اینقدر تحفه ای که برات بمیره؟... حالا میره یه دختر میگیره هزار بار از تو بهتر و بی مشکلتر...



پارت۳۳

شبها پتو می‌کشیدم رو سرم اون زیر تو تاریکی یه جوری گریه میکردم که حتی صدای فین فینم نیاد. چیکار کنم؟ چهار سال رفاقت منو ناجور بهش وابسته کرده بود. دل صاب مرده ام بال بال میزد برای دیدن چشم و ابروی مشکیش اما به خودم فحش میدادم که عاشق همچین آدم رذل و بی عاطفه ای شدم.

یه شب نیمه های شب اینقدر حالم بد بود که اینجور یهو کنار گذاشته شدم که پا شدم همونجا وسط تشکم رو به قبله شدم گفتم خدایا! ازت خواهش میکنم، بهت التماس میکنم یه بار دیگه مهرمو به دلش بنداز... نه که بخوام عاشقش بشم و باز اینجور لهم کنه، فقط میخوام اینبار یه جوری بی محلش کنم که تا عمر داره بسوزه...

یه کم گریه کردم. سر آخر به بدبختی خودم خندیدم. حسرت به دلم چنگ مینداخت... سعی کردم فراموشش کنم اما عاقبت حریف خودم نشدم.


romangram.com | @romangraam