#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_121

با تقلای کنی بازومو از دستش کشیدم بیرون: باز کن دیگه نمیخوام یه لحظه هم اینجا بمونم.

درو باز کرد. از خونه که بیرون زدم تازه انگار عقلم کامل اومد سرجاش..‌. تازه فهمیدم قیصر، رفیق چهار ساله ام، نامزد عاشقمو پشت دیوارهای سنگی اون خونه برای همیشه جا گذاشتم... یهو بغض تا گلوم بالا اومد و زدم زیر گریه.... چه روز بدی بود.

همه بدبختی خودم یه طرف مامان و بابا و آرزوهای به باد رفتشون و سرانجام محسن یه طرف دیگه....

جالب بود که مامان و بابا حتی وقتی شنیدن قیصر زن داشته فقط یه کم غافلگیر شدنو بعد انگار ته دلشون میخواستن من به خاطر محسن کوتاه بیامو از این خمره عسل به هر طریقی شده بیرون نیام.

برای خودم فراموش کردن قیصر سخت تر از مردن بود چون واقعا دوسش داشتم.

یادمه یه هفته طول کشید تا بتونم دوباره رو پای خودم بایستم. هر چی قیصر دستم داشت با یه آژانس فرستادم به آدرسش... ازش بیخبر بودم. شبی هزار بار تا پای زنگ زدن بهش پیش رفتم اما غرورم اجازه نداد خودمو خوار کنم. هر وقت به اون حال می‌رسیدم به خودم میتوپیدم: بدبخت... پسره زن داره...بچه داره... اینجوری نبود اصلا فکر کردی میومد سراغ تو؟... یه کم که میگذشت باز دلم به حال خودم میسوخت و میگفتم: ولی قیصر واقعا دوسم داشت، اون اینقدر پولداره که دست رو هر دختری میذاشت بهش نه نمی‌گفت.

باز به خودم میتوپیدم: آخه احمق جون! فکر کردی مهتاج بعد یه عمر نوه شو نمیشناسه؟ پسره بعد یه مدت ازت سیر می‌شد بعد اونوقت می‌فهمیدی که دوست داشتن کیلو چنده...

از اینکه قیصر هم سراغمو نمی‌گرفت و بیخیالم شده بود و حتی یه پیامکم نداده بود ته دلم بیشتر ازش دل چرکین بودم.

هنوز چهار پنج روز بود که تو خونه بودم یه روز اخبار استان خبر دستگیری یه باند قاچاقچی رو داد. خوشبختانه آدرسا و اسما نشون میداد کمکهای محسن بی نتیجه نبوده و بیشترشون گیر افتادن...


romangram.com | @romangraam