#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_120

پوزخند زدم: از کی تا حالا آدما مجازن بنام عشق هر کاری دلشون خواست بکنن؟

با حسرت نگام کرد. نمی‌خواستم بمونم و بیشتر فکر کنم دلم میخواست فقط برم. پا شدم و جدی گفتم: باز کن من برم...

هنوز نشسته بود و نگام میکرد. بالاخره پا شد و سلانه سلانه اومد جلو، کنار در رو به من ایستاد. سرم پایین بود. نگاش نمی‌کردم.

_میشه نری؟

با پوزخند سرمو بالا کردمو ناخودآگاه نگام تو نگاهش قفل شد: میرم دیگه هم نمیخوام ریختتو ببینم. اگه هم پشیمونی به محسن کمک کردی خودم بهش میگم برگرده یه خاکی به سرمون بریزیم.

بازومو گرفت و جدی صورتشو جلو کشید: یه بار دیگه رفاقتمونو قاطی این بازیا کنی بد میبینی گلی.

آب پاکی رو ریختم رو دستش: رفاقت من همینجا با آدم دروغگویی مثل تو تمومه... نمیخوام دیگه ببینمت قیصر.

کلافه زل زده بود تو چشام: به این راحتی منو میزاری کنار؟

محکم گفتم: از اینم راحتتر میزارمت کنار... باید این چهار سال شناخته باشی.


romangram.com | @romangraam