#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_119

بدون اینکه لبخند بزنه با یه حالی نگام کرد. مثل وقتی می‌خواست دلمو بازی بده: نفس بگم خوبه؟

ناخودآگاه با اخمی که هر لحظه شدیدتر میشد بهش خیره بودم: بیا قربونت برم... اینجوری مثل پلنگ نگام نکن میترسم. بیا بخور آرومتر شدی باز میکنم بری.

_زهر بخورم بهتره تا با تو چیزی بخورم... یا تو این خونه لب به چیزی بزنم... خدایا من موندم چطور چهار سال نفهمیدم... منه خر... منه الاغ... خدایا چطور اینهمه چیزو در موردت نفهمیدم!

نفسشو عمیق و پر حسرت بیرون داد. آرنجاشو گذاشت رو زانوهاشو خودشو یه کم جلو کشید: گلی از این در که بریم بیرون همه چی عوض میشه... میدونم، میشناسمت... حق هم بهت میدم. ولی بدون من نباید تاوان اشتباه بقیه و نقشه ای که برام کشیدنو پس بدم... من تو مستی نوشیدنی که مهتاج به خوردم داد ندونسته با دختری همخواب شدم که میدونست داره چیکار می‌کنه... بعد اونم دیگه دستم بهش نخورد... یه بچه بدبخت بدنیا آورد که نطفه من بود و فلج مغزیه... بابام امروز بردتت اون بچه رو نشونت بده... الان دوازده سالشه ولی قد یه بچه سه ساله رشد کرده... اما یه چیز مونده که هنوز نمیدونی... بزار اینم بهت بگم بعد این درو باز میکنم برو دنبال زندگیت...و بدون من همه جا پشتتم... هر جا گیر کردی رفیق تر از من پیدا نمیکنی، دلسوزتر از منم برات فقط خداست گلی... ( یه کم مکث کرد) هانیه رو عقدم کردن... رفتیم تو یه خونه... فکر کن میرفتم دبیرستان و بر میگشتم دختره انتظار داشت براش شوهر بشم... اتاقمون از هم سوا بود. دل برا بچه ای که زاییده بود نمیسوزوند اما من تو اتاق همون بچه میخوابیدمو شبا پرستارشو میفرستادم بره خونش.... یه شب گیج بودم. خوابم برد. بهم قرص خواب داده بود. نیمه های شب بچه تکون اضافی خورد منم رو تختش بودم بیدار شدم. یه صداهایی می‌شنیدم. پا شدم آروم آروم رفتم دنبال صدا... باورت نمیشه... صدای آه و ناله ی هانیه هنوز مثل خوره تو گوشم میپیچه



پارت۳۲

یه مرتیکه الدنگ کنارش بود و جفتشون لخت تو بغل هم میلولیدن ( بجای اون قلب من داشت تو سینه میکوبید. هانیه رو ندیده بودم اما واقعا نمیتونستم هیچ تصوری از همچین زنی داشته باشم) هیچی نفهمیدم... رفتم آشپزخونه یه کارد برداشتم و برگشتم... چشامو بسته بودمو فقط ضربه میزدم...

با دست جلو دهنمو گرفتم و نا خودآگاه حیرت زده گفتم: آدمم کشتی؟!!

پوزخند زد: نه، نمرد... اما ای کاش کشته بودمش... هیچکس، هیچکس بجز من و هانیه و بابامو مهتاج نفهمید اونشب تو اون خونه چه اتفاقی افتاد. بابام پسره رو رسوند بیمارستان و هر جور بود دهنشو با پول بست. خوبیش این بود که بعد اون بی دردسر از هانیه جدا شدم اما قسم خوردم به خاطر کاری که با زندگیم کرد هرگز طلاقش ندم تا نتونه رسما ازدواج کنه... بابام از همون اول می‌گفت باید بهت بگم ولی من ترسیدم از دست بدمت... ( یه کم سکوت کرد و بعد سر تکون داد) گناه همه دروغها و مخفی کاریامو بنویس به پای عشق... اگه فقط یه دهم مثل من عاشق باشی میفهمی چی میگم.


romangram.com | @romangraam