#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_118
دیگه بهش اعتماد نداشتم. پا کوبیدم زمین: زود باش بازش کن روانی.
خونسرد رو تخت خودشو بالا کشید و هین خوردن چای بالشتشو جابجا کرد و به تاج تخت تکیه زد: ببخش زد به سرم، سرت داد کشیدم...
حالم بد بود. با اون همه دروغ که شنیده بودم هوا برای نفس کشیدن کم آورده بودم. یه مشت دیگه کوبیدم به در و داد زدم: میای بازش کنی یا بشکنمش.
خودمم همون لحظه تو اوج عصبانیت فهمیدم قپی اومدم. یه نگاه بهم کرد و بی حس گفت: خوش دارم بشکنیش.
به زور خودمو نگه داشتم نخندم. اخلاق نحسم بود که وسط دعوای جدی غیر ارادی میخندیدم. نه اینکه ناراحت نباشم. در اوج انفجار از زور ناراحتی خندم میگرفت.
در اوج نفرت، آویزون و شکست خورده نشستم پشت در و زانوهامو بغل کردم. نگام میکرد و قلوپ آخر چایشو خالی کرد ته گلوش: فکر کردی چون زورم زیاده الان دراز کشت میکنم یه کاری میکنم که مجبور باشی بمونی؟
دقیقا تا چند دقیقه قبل همین فکر ذهنمو شلوغ کرده بود... خیره اش بودمو با نفرت نگاش میکردم: البته درستش همینه... چون میدونم از این در بری بیرون برام جفتک میندازی گلی... میدونم امروز گور خودمو کندم، فقط هم مقصر خودت بودی که وا ندادی... ولی.
چند لحظه منو منتظر شنیدن ولیش گذاشت و بالاخره گفت: من تو عمرم به هیچکی نامردی نکردم... تو که دیگه حسابت سوای بقیه اس. حالا پاشو بیا چاییتو بخور جیگرم، یخ کرد.
با حرص چنگ و دندون نشونش دادم: به من نگو جیگرم!
romangram.com | @romangraam