#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_117
عصبی شده بودم. چیزای جدیدی که میشنیدم برام قابل درک نبود. سرش داد زدم: ولم کن نامرد دروغگو... دیگه حتی نمیخوام صداتو بشنوم.
پارت۳۱
سرم داد کشید. عصبانی تر از همیشه...
_ مجبوری بشنوی گلی...( اینقدر داغ کرده بود که یه لحظه ازش ترسیدم) وقتی سریش شدی گند بزنی به رابطه خوبمون باید میدیدی تحملت چقدره... من دارم بهت میگم همش نقشه بود. دختره رو انداختن تو بغلم... نه عشقی بود نه حسی... ( هر لحظه صداش بالاتر میرفت و فشار دستاش دور بازوم بیشتر میشد) تا کی باید جواب حماقت مهتاجو مامانمو من پس بدم؟...
نباید کم می آوردم. منم با تمام قدرتم سرش داد زدم: ازت بدم میاد دروغگوی نامرد... چهار ساله جیک و پوک منو میدونی اونوقت همه چیز زندگیتو ازم قایم کردی...( تقلا میکردم) ول کن دستمو... میرم دیگه نمیخوام ریختتو ببینم.
با یه هل پرتم کرد رو تخت و پا شد جلو نگاه گشاد شده از تعجبم در اتاقو قفل کرد. یه لحظه بهت زده خیره اش شدم: چرا قفل کردی؟... ( نفسم با ترس بالا میومد) با توام.
پا شدم رفتم طرفش... دستگیره درو گرفتمو با تمام قدرت تابوندم اما بیفایده بود. عصبی مشت کوبیدم به در، افکار بد اومده بود سراغم. با مشت افتادم به جونشو چند تا ضربه زدم به بازوش که مثل چوب سفت بود: بازش کن ... بازش کن... بازش کن.
انگار نه انگار داشتم میزدمش. فکر کنم مشت خودم بیشتر درد گرفت. دستی تو موهاش کشید و نگام کرد: چته رَم کردی گلی؟( رفت سمت تخت و ادامه داد) افکار مزخرفتو از خودت دور کن ...( نشست لب تخت و فنجونشو برداشت) فکر کردی چه خبره؟... بستم که تا حالت خرابه نری.
romangram.com | @romangraam