#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_116
عصبی تکونم داد: بزار حرفمو بزنم! محض رضای خدا تا آخرش فقط گوش کن.
با نفرت خیره یه جای دیگه بجز صورتش شدمو اون ادامه داد: من فقط ۱۳ سالم بود که مهتاج از ترس اینکه مبادا عاشق بشم و این ثروت کوفتی سرمدیها که تهش میرسید به من بدبخت، حل و حروم بشه، خواهرزادشو مدام میآورد خونمون... هر جا میرفتیم هر کار میکردیم هانیه بود.
سرم تیر کشید. پس هانیه خواهر زاده مهتاج بود.
_ هانیه چهارسال از من بزرگتر بود. خوب میفهمید چی به چیه... من تو فاز خودم بودم... ( تکونم داد) گلی نیگام کن دارم با تو حرف میزنم دختر.
چشامو بستمو سرمو پایینتر انداختم که اصلا نبینمش... کوتاه نیومد و دستامو بالاکشید پشت دستمو بوسید.برعکس روزای قبل اشاره لباش نه تنها داغم نکرد که چندشم شد: کم کم بزرگتر شدمو منظور هانیه رو از رفتارهای تحریک کننده اش فهمیدم. عمدا جلوم لباسای ناجور میپوشید. خلاصه هر کاری برای جلب توجهم میکرد اما من کلا از دختری که بخواد خودشو بهم عرضه کنه متنفر بوده و هستم. شونزده سالم بود که همه رفتن کردستان من موندمو مهتاج و مامانم... یه شب هانیه اومده بود پیشمون... مهتاج یه نوشیدنی بهم داد که بعدشو اصلا یادم نمیاد ولی وقتی چشم باز کردم... ( مکث کرد) دختره کنارم بود و داشت گریه میکرد. گیج بودم. خونریزی داشت. مهتاج سرم منت کرد که نفهمیدی و تو مستی دختر مردمو...
ساکت شد. هر دو سخت نفس میکشیدیم. حالم بد بود. لعنت به مال و ثروتی که بخواد اینجوری حفظ بشه...
_ بعدها فهمیدم همینم نقشه بوده... دختره رو عقدم کردن در حالیکه ازش متنفر بودم اما نسبت بهش احساس گناه میکردم. همه منو مقصر این گندی که بالا اومده بود میدونستن اما ته دلشون خوشحال بودن، هانیه میشد عروس سرمدیها، پول لامصب میموند تو خودمون... چند ماه بعد تازه اول بدبختی بود... بابا شده بودم.
باور چیزایی که میشنیدم برام سخت بود. یه تقلای دیگه برای رهایی کردم اما قیصر همچنان محکم نگهم داشت.
_ با تموم بچگیم اینقدر مرد بودم که سر گهی که خورده بودم وایسم.
romangram.com | @romangraam