#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_115
_ اینقدری هست که هر چی بگم باور کنی و وقتی میگم حقیقته بدونی واقعا حقیقته؟
کلافه از کش پیدا کردن موضوع نالیدم: عه! بیست سوالی طرح میکنی؟ بگو جون به لبم کردی.
فنجونشو گذاشت رو عسلی، بیشتر چرخید سمتمو دستامو گرفت. یه پاشو رو تخت جمع کرد تا راحت باشه بعد زل زد تو چشام: من زن دارم.
یه آن برق سه فاز از مغزم رد شد و کل تن و روحمو خشک کرد. هنوز جمله اشو کامل هضم نکرده بودم که گفت: ولی نه اونجوری که تو فکر میکنی.
تمام دنیام تیره و تار شد. دیگه صداشو نمیشنیدم... پس همینه... همینه که اومده بود سراغ منه بدبخت فلک زده... با یه حرکت خواستم دستمو از دستش بکشم و پا شم که محکم نگهم داشت و جدی بهم توپید: حالا که قراره بگم مجبوری بشینی همینجا، تا آخرشو بیصدا گوش بدی.
پر بغض دستمو کشیدم. دیگه حتی دلم نمیخواست تو چشاش نگاه کنم. انگار تو یه لحظه ازش متنفر شده بودم: ولم کن!... دیگه نمیخوام بشنوم.
بازوهامو تو پنجه های قویش اسیر کرد و اجازه نداد تکون بخورم. بی اراده گریه میکردم: تمام اعتمادت همین بود؟
دستامو میکشیدمو تقلا میکردم رهام کنه ولی بی نتیجه بود.
_ ولم کن دستای کثیفتو به من نزن دروغگو.
romangram.com | @romangraam