#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_114

فکر کردم میره سمت سالن ولی راهشو کج کرد سمت اتاقش، اعتراض کردم: قراره حرف بزنیم یا بخوابیم؟

خنده اش پر صدا شلیک شد: آی خدا! خیلی دیوونه ای دختر!

پشت سرش میرفتم: حالا شما به عاقلی خودت ببخش.

با ولوم پایین تری می‌خندید: شیش مترم زبون داری که باید کوتاهش کنیم.

رسیدیم اتاق... سینی رو گذاشت رو عسلی و ولو شد رو تخت. نگاهم دوباره رو قاب عکسای خودم بود.

_ با هر کدوم این عکسا یه دنیا خاطره دارم گلی... ( نشستم لب تخت و اون اشاره کرد به عکسی که تو کوه گرفته بودم) اینو یادته؟ با بچه های دانشگاه رفته بودی کوه... اون اوایل بود. هنوز ازم رو میگرفتی و پای رفاقت نمی‌دادی. روز قبلش کامل نخوابیده بودم. اما همینکه فهمیدم رفتی اینجا زود خودمو رسوندم.

فنجونشو برداشتم گرفتم سمتش، خودشو روی تخت بالاتر کشید و فنجونو گرفت. گفتم: از هر چه بگذری سخن دوست خوشتر است.

یه کم جابه جا شد و نشست کنارم. کف پاشو گذاشت رو کفپوش اتاق و خیره چشم گردوند تو صورتم: چقدر به من اعتماد داری گلی؟

با شک نگاش کردم. هیچ نقطه سیاهی تو رفاقتمون نبود: خیلی.


romangram.com | @romangraam