#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_113

داشتم آبجوش میریختم تو فنجونا که صداشو از پشت سرم شنیدم: من ماسالا ندوست.

برگشتمو با دیدن نیم تنه برهنه و عضلانیش که حالا بی فاصله کنارم ایستاده بود جا خوردم اما



پارت۳۰

به روی خودم نیاوردم:

حالا این یه بار رو خواهشاً ماسالا دوست... من چیز دیگه پیدا نکردم.

_ چشم.

دستشو کرد لای موهای بازمو سرشو جلو آورد یه نفس عمیق کشید. هر لحظه منتظر بودم بغلم کنه که گفت: چطور من چهارسال طاقت آوردم؟

گُر گرفتم. سینی رو که برداشته بودم از دستم گرفت و راه افتاد. معلوم بود تازه دوش گرفته چون موهاش نم داشت.


romangram.com | @romangraam