#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_112

خودمو جمع و جور کردمو اونم دو به شک سر تکون داد: میریم خونه میشینیم صحبت میکنیم. چیزی نیست که بتونم وسط خیابون بگم.

خوشحال بودم که بالاخره تسلیم شد. کنجکاو و بی قرار سکوت پیشه کردم تا رسیدیم به خونه اش.

وارد خونه شدیم و اون بی‌حوصله در حال باز کردن دکمه های پیراهنش رفت سمت راهرو و گفت: گلی کتری رو بزن به برق تا بیام.

جلو آینه مانتو و مقنعه ام رو در آوردمو یه دستی به سر و روم کشیدم. خوب خودمو نگاه کردم مبادا تو اون تیشرت، بد شکل باشم. اما نه خوب بودم. با شلوار جین تیپ اسپرت خوبی داشتم.

برای اولین بار رفتم تو آشپزخونه اش... همه چیز شیک و با کلاس بود. یه چیزایی رو اصلا ندیده بودم نمیدونستم چه کاربردی دارن یا اصلا چی هستن.

کتری برقیشو روشن کردم. برای پیدا کردن چای یا قهوه همه جا رو گشتم تا بالاخره جعبه چای ماسالا رو پیدا کردم. از تو اتاق داد زد: گلی روبه راهی؟

داد زدم: آره ، آره.

به خودم خندیدمو تو دلم گفتم مرگو آره... هیچی پیدا نکردی نتونستی یه چای دم کنی.

تو یخچال شکلات تلخ یافتم. خخخخ، از همون شکلاتای تلخ تخته ای که من همیشه پولم برای خریدش کم بود.


romangram.com | @romangraam