#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_111

عینکشو از چشمش برداشت یه جور پرت کرد رو داشتبرد که گفتم لابد شکست ولی لامصب جنسش خوب بود آخ نگفت. من از این ادا اصولاش زیاد دیده بودم. کلا قیصر برای من کبریت بی خطر بود.

_ یا بگو یا بزن کنار برادر.

حرصی گفت: یه بار دیگه به من بگی برادر بهت حالی میکنم نسبتمون چیه که خوب یادت بمونه.

وسط دعوا مزه پروندم: اوخ! ترسیدم... ( لپامو الکی چنگ زدم) تو رو خدا اینکارو با من نکن.

به قیافه من خنده اش گرفت و از گارد خودش خارج شد. جدی و خشک اخم کردم: صمیمی نشو شازده. یا میگی... یا...( هر چی فکر کردم فقط همون یه راه بود) میگی.

چنگی تو موهاش فرو برد. پیچید سمت هاشمیه...ساعت از دو رد شده بود. اعتراض کردم: کجا؟!...من دیرم میشه.

تلخ نگام کرد: می‌ترسی؟

میترسیدم. اما به روی خودم نیاوردمو گفتم: نه والا دیرم میشه... چرا پیچیدی سمت خونه خودت.

پوزخند زد: خوبه محرمیم...


romangram.com | @romangraam