#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب
#سرنوشت_گلی_و_سرگرد_جذاب_پارت_110
_ آره بابا درست میگی... اصلا چه کاریه مسائل خانوادگیتونو به من بگی... ( مکث کردم، تحریک نشده بود و بیخیال رانندگیشو میکرد، باید بیشتر پا میذاشتم رو اعصابش) رسیدیم خونه یه کم صبر کن من امانتیتو بهت بدم.
قشنگ منظورمو بی کم و کاست دریافت کرد. انگشتر نشونو میگفتم. دستشو دراز کرد. همونطور که یه دستش به فرمون بود. پنجه دستمو گرفت. انگشتی رو که انگشتر نشون توش بود و حالا نبود یه کم ناز کرد. بعد یهو چنان انگشتمو فشار داد که جیغم دراومد: هوووی! ... روانی!
دستمو ول کرده بود اما از درد داشت اشکم درمیومد: آخ! آخ!... شکستی دستمو دیوونه.
برگشت نگاه جدیشو یه لحظه از پشت عینک به من دوخت: یه بار دیگه بدون نشونت بیای بیرون اونوقت نشونت میدم دیوونه کیه.
پوزخند زدم: نمیخواد نشون بدی دیگه میدونم... ایناهاش جلوم نشسته.
تو اون لحظه داشتم با خودم فکر میکردم چی تمام این چهار سال ما رو با اینهمه کل کل و اخلاقای متضاد کنار هم نگه داشته؟
بی اراده گفتم: قیصر میگی یا زنگ بزنم از بابات بپرسم؟
وسط بزرگراه وکیل آباد از بین ماشینا میگازوند و لایی میکشید: به من شک داری گلی؟
بی تعارف گفتم: زیاد.
romangram.com | @romangraam